تبليغاتX
برای بیکاری

برای بیکاری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

شما فکر نکنید..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

درک متقابل

يكي از موارديكه هميشه گريبانگير دخترها و پسرها بوده است عدم درك تفاوتهاي احساسي بين آنها مي باشد.دخترها مي خواهند بدانند كه چرا مردها اينقدر سردند!واحساس توي مخشان نميرود!…پسرها هم ميخواهند بدانند كه چرا دختر ها منطقي تر نميشوند و همش با احساسات زندگي ميكنند!…اين مورد يك مبحث فوق العاده پيچيده روانشناسي ميباشد.من براي قابل درك شدن آن مجبور شدم مسائل را ساده كنم اميدوارم كه توانسته باشم با اينكار مفهوم علمي آن را برسانم….

اصل روانشناسي:
زن و مرد از نظر بار احساسي داراي گرايشات و تفاوتهاي مختلفي هستند.منحني سينوسي احساسات در زنها و مردها تغييرات زيادي دارد و امكان مقايسه اين دو با هم نيست!

مورد تفاوت در ظرفهاي احساسي آقايان و خانمهاست.اين دو جنس از نظر بار هاي احساسي داراي تفاوتهاي زيادي هستند.خيلي از موارديكه زنها آن را بعنوان يك افت تلقي ميكنند در واقع تبديل ظرفيتي ميباشد.اگر بخواهم بصورت ساده اين مورد را برايتان توضيح بدهم بايد بگويم كه زنها داراي يك ظرف بسيار بزرگ احساسي ميباشند كه البته سوراخ است!خودتون رو هلاك هم كه بكنين هرچي توش بريزين پر نميشه!براي زنها شوهر و عشق براحتي 70% مسائل زندگي رو تشكيل ميده بنابراين عمراً نبايد از زنها انتظار داشت كه آرامش داشته باشند.آنها يك بند نگران زندگيشان هستند چون شما خبر مرگتون مهمترين چيز يك زن هستيد.اين ظرف بزرگ سوراخ،در زندگي هر مردي هم اگر وجود داشت آن مرد را روي مسائل عاطفي حساس و زود رنج مي كرد.شما اگر از دختري قدرت زنانگي وي را بگيريد ديگر از وي چيزي باقي نمي ماند!بخاطر وجود اين ظرف بزرگ در زنها ،حل كردن 70% نيازشان تنها توسط يك عامل است:..توجه….در غير اينصورت ظرف آنها اصلاً پر نميشود.

اما در مورد آقايان مسئله فرق ميكند.اگر از پسري قدرت مردانگي وي را بگيريد آنها اينقدر پوست كلفت هستند كه در كمال پررويي ادامه حيات بدهند!!دليلش اينست كه آنها داراي
ظرفهاي كوچك ولي متعددي هستند!اين ظرفها برعكس خانمها بسرعت پر ميشوند و بسرعت خالي ميگردند!آقايان بطور 24 ساعته درگير پر كردن اين ظرفها هستند.ظرف عشق وقتي در آقايان پر ميشود مرد شروع به پر كردن ظرف مثلاً كار ميكند.وي ديگر بالا سر ظرف قبلي نمينشيند چون ظرفهاي ديگري هم دارد.نكته اينجاست كه زنها چون داراي ظرفهاي بزرگي هستند، همينطوري عنر عنر بالاي ظرفشون مينشينند.چون اين ظرف مهمترين ظرف آنان است و بايد اول و همواره اين ظرف پر بشود...مكافات از اينجا ناشي ميشود چون آنها همين انتظار را از مرد ها دارند!..اشتباه اين است كه آنها مردها را نيز مثل خود تصور ميكنند.در مردها يك ظرف مهم وجود ندارد بلكه همه ظرفها بايد پر شوند.مردها نمي توانند ظرفي را به ظرف ديگر ترجيح دهند..خانمها،توروخدا بگيرين چي ميگم..امكانش نيست!!چون پر نشدن هر ظرف مساوي است با ناراحتي شديد عصبي!!!
در بيولوژيك هر مرد همه ظرفها داراي ارزش مساوي هستند.نكته فوق العاده مهم براي زنها اين است كه بدانند زمانيكه بار احساسي مرد به اصطلاح خودتان!كم ميشود يعني در واقع شما به بهترين نحو توانسته ايد به وظيفه زنانگي خود عمل كنيد!!چون توانسته ايد ظرف يك مرد را پر كنيد.در اين زمان به اصطلاح مرد باكش پر شده و در نتيجه ميرود سراغ ساير ظرفهاي خالي…ولي متاسفانه شما فكر ميكنين كه اون ديگه دوستتون نداره!!!!!…چون مثلاً مثل قبل دورتون نمي چرخه!!يا ازتون خبر نميگيره!! اين يك طرز فكر غلط و مسموم است كه تو كلتون رفته چون مرد كاملاً از شما بخاطر اينكارتون ممنون است…چون شما براش كاري كردين كه بسادگي انجام نميگرفته.اينجاست كه شما اين فاصله بين پر و خالي شدن ظرف رو بجاي اينكه بخودتون برسين و مال خودتون باشين ، بي علاقگي تلفي ميكنين و 2500 تا فكر چرت و پرت مياد تو مغزتون آخرش هم بهش ميگين: تو من رو كمتر دوست داري!!!..يا خيلي احمقانه ميگين رابطه جنسي باعث شد ازم دور بشه!!!در حاليكه اصلاً فكر نميكنين شما قادر بودين ظرفهاي وي رو كاملاً پر كنين…اينجا مرد هم كف ميكنه كه د بيا!!!جريان چيه؟؟.مگه من چيكار كردم؟من كه خيلي دوستش دارم!!!

 يك اخطار كاملاً جدي:
خانمها به هيچ وجه در نحوه پر و خالي شدن ظرفهاي آقايون دستكاري يا فضولي نكنيد…مثلاً خيلي احمقانه فكر نكنين كه ظرف احساسات مرد رو كامل پر نكنين تا هميشه ريشش دست شما باشه!!..بدونين با انجام اين كار بچه گانه مرد فكر ميكنه كه شما توانايي اينكار رو نداريد و در نتيجه :شما بسرعت مردتون رو از دست ميدين!!..به اصطلاح ساده تر بايد بگم كه در اينصورت براي شما:… بازي تمامه.

موفق باشيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

استعفا نامه آدم

پروردگار محترم؛
احتراما، نظر به اينکه طي بررسي هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به هيچ جايي نرسيده و موجبات شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آورده م، متمني است پيرو تبصرهء سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ ۱/۱/۱، معقده فيمابين ابرجد اينجانب- مشهور به « آدم » - و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقامِ « انسانيت‌ » بپذيريد.

بديهي است مِن بعد اينجانب هيچ گونه مسووليتي در قبال انساني بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم پذيرفت. مستدعي است در صورت نياز به اخذ حيات، لطفا مراتب را هر چه سريعتر به اطلاع عزرائيل برسانيد.

و من الله توفيق،
ب. آ.

رونوشت :‌
- نکير
- منکر
- عزرائيل
- شيطان رجيم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

کودکانه

امروز خيلي به پسر همسايه حسوديَم شد ، آخر بابايش داشت با او بازي مي کرد و اين معلوم مي کند که بابايش او را خيلي دوست دارد . من صداي بازي کردنشان را مي شنيدم . به گمانم داشتند خاله بازي مي کردند ، يا شايد هم معلم بازي ، آخر آقاي همسايه چيزهايي در مورد درس و نمره مي گفت ،احتمالا داشت نقش معلم را بازي مي کرد ، مي دانم که به پسر همسايه خيلي خوش گذشت ، چون مرتب با صداي بلند گريه مي کرد و التماس مي خواست ، لابد او هم داشت نقش شاگرد تنبل را بازي مي کرد ، و وقتي آدم با صداي بلند گريه کند يعني نقشش را خيلي دوست دارد .

من هم وقتي بچه بودم با پدرم از اين بازي ها مي کردم ، آنهم خيلي زياد . پدر من نقشش را خيلي خوب بازي مي کرد و براي اينکه طبيعي تر جلوه کند ، صورتش سرخ مي شد و مرتب داد و بيداد مي کرد ، اما بابا بازي را خيلي جدي مي گرفت و مرا راستي راستي کتک مي زد ، خدا مي داند چقدر دوست داشتم براي يکبار هم که شده بابا اجازه مي داد من نقش معلم را بازي کنم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

سر به کجا...

امروز موقع سوار شدن به سرويس دانشگاه سرم به سقف خورد ، بچه تر که بودم خيلي سر به هوا بودم ، يعني مادرم هميشه به من اينطور مي گفت ، اما راستي راستي سر به هوا نبودم ، درست است که گاهي پايم به چيزي ، بشقابي گير مي کرد و مي شکست ، اما من سرم به شانه ي بابايم هم نمي رسيد ، چه برسد به اينکه در هوا باشد ، اما به جاي بابا ، مامان مرا سر به هوا مي دانست ، ...

بزرگتر که شدم تصميم گرفتم سر به زير باشم ، و بدبختي از همين جا شروع شد ، خدا مي داند چند بار براي اينکه مواظب زير پايم باشم سرم به طاق در خورد ، حالا همه مرا دست و پا چلفتي مي دانند ، راستي داشتن سر چقدر مصيبت بار است !!...

يادم مي آيد پارسال دوستي داشتم که خيلي با طناب بازي مي کرد ، آخرش هم يک روز خود را با سر از سقف آويزان کرد ، نمي دانم ، شايد مي خواست بدنش را شرّ اين سر لعنتي خلاص کند ، يا شايد هم مي خواست سرش را از شرّ بدنش خلاص کند ...

من اگر جاي خدا بودم ، سر را کمي پايين تر قرار مي دادم تا به اين راحتي بر باد نرود ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

ستاره ی شکسته ی من...

امروز در باغچه ي خانه مان يک ستاره پيدا کردم ، بيچاره حتما از آسمان افتاده است ، لابد خيلي هم دردش گرفته است ، ... معلوم است که طفلکي خيلي هم بدشانس بوده ، چون اگر مثل ماه کمي شانس داشت ، توي حوض خانه مي افتاد ، همان طور که ماه هرشب مي افتد ، ... و البته دوباره صحيح و سالم به آسمان برمي گردد ، اما ستاره ي من شکسته است ، لابد ضربه خيلي محکم بوده ، ...

البته هميشه براي شکستن ضربه لازم نيست ، مثلا وقتي که مامان با بابا دعوا مي کند ، ظرفهاي خانه را چنان محکم پرت مي کند که قلبش هم مي شکند ، يعني خودش اينطور مي گويد ، مي گويد بابا قلب او را شکسته است ، به گمانم راست هم مي گويد ، چون يک بار شنيدم که بابا مي گفت : تقصير خودش است ، مامان ات خورده شيشه زياد دارد ...

اما راستش را بخواهيد من نمي دانم تقصير کدامشان است ، تقصير بابا است که قلب مامان را مي شکند ، يا تقصير مامان است که قلبش شيشه اي است و زودي مي شکند ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

دارا انار دارد ...

اون روز ديدمت ، روي يکي از نيمکتهاي دانشگاه ، درست زير يه بيد مجنون نشسته بودي ، کنارت نشستم ، داشتي به دوردستها نگاه مي کردي ، من به تو نگاه مي کردم ، فقط يه وجب باهام فاصله داشتي ، ولي از دوردستها هم دورتر بودي ، ...

* * * * * * * * * *

به نيمکت تکيه دادم ، چشمامو بستم ، آرزوهامو دونه دونه مرور کردم ، ... کاشکي مي ذاشتي دوستت داشته باشم ، کاشکي مي ذاشتي کنارت بشينم و همين جوري نگاهت کنم ، کاشکي مي ذاشتي باهات دو کلمه حرف حساب بزنم ، کاشکي مي ذاشتي برات از پروانه ها بگم ، برات از پرنده ها و ستاره ها بگم ، کاشکي مي ذاشتي برات از آخرين باري که گريه کردم بگم ، از آخرين باري که خنديدم بگم ، از آخرين باري که ترسيدم بگم ، کاشکي مي ذاشتي دست تو رو بگيرم و تو رو هم به شهر آرزوهام ببرم ، به شهر سيب ، شهر انار ، به باغ رنگارنگ روياهام ببرم ، ... کاشکي باهام حرف مي زدي ، کاشکي يه بارم شده درست و حسابي نگاهم مي کردي ،...

 ولي هيچ وقت بهم نگاه نکردي ، هيچ وقت باهام حرف نزدي ، هيچ وقت از خودت نگفتي ، آيا تو هم گريه مي کني ؟ تو هم دلت تنگ ميشه ؟ تو هم وقتايي که غمگيني ، گلبرگ گلها رو مي شمري ؟ تو هم وقتايي که غمناکي ، شبيه فرشته کوچولوها ميشي ؟ ...

* * * * * * * * *

صدايي مياد ، چشمامو باز مي کنم ، آفتاب غروب کرده ، کنار خودم نمي بينمت ، جات سردِ سرده ، معلومه خيلي وقته که رفتي ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

تو رو خدا با احساست کنار بیا دخترک !!! ...

يکي بود ، يکي نبود ، غير از خدا يه پسرکي بود که از بچگي تنها بود . تنها دوستاش ام گلها و پرنده ها بودن . گلها قشنگن ، پروانه ها هم همين طور ، اما وقتي نتونن حرف بزنن که نمي تونن دوستاي ايده آلي براي آدم باشن ، پس پسرک هميشه به دنبال کسي بود که باهاش دو کلمه حرف حساب بزنه ، اما روزها از پي هم مي گذشت و کسي پيداش نمي شد ، بهار پشت زمستون مي گذشت و گذر زمان پسرک رو مجبور به پوشيدن لباس آدم بزرگها مي کرد ، لباسي که هيچ وقت ازش خوشش نيومد ، چرا که با اينکه پسرک ما همون پسربچه قديم بود ، اما ديگه نه گلها و نه پروانه ها حرفش رو باور نمي کردن ، اصلا گلها و پروانه ها حرف آدم بزرگها رو باور نمي کنن و پسرک هم هرچي داد زد که من هنوز همون همدم قديمي تونم ، کسي بهش محل نذاشت .

پس پسرک مجبور شد بين آدم ها دنبال دوست بگرده ، مثل يه قطعه گمشده مي گشت و دنبال کسي بود که بتونه با کمکش قل بخوره ، چند نفري رو هم امتحان کرد ، ولي اونا يا قل خوردن بلد نبودن يا اصلا اهل قل خوردن نبودن ، پس زمان شروع به سائيدن پسرک کرد و از يه قطعه خام و بي دست و پا ، يه دايره کامل ساخت ، دايره اي که مي تونست خودش قل بخوره و براي چرخيدن محتاج کسي نبود . پسرک حالا آزادانه هرجا که مي خواست مي رفت ، به هرکجا که مي خواست قل مي خورد و به هر راهي که خوشش ميومد سر مي کشيد . اما اينها بازم براي پسرک کافي نبود ، پسرک نياز به يه همزبون داشت ، نياز به يه دوست واقعي داشت که بدون رد و بدل کردن حرفي ، تمام دلتنگي هاش رو به دست اون بسپره . پسرک ديگه بي هدف قل خوردن رو دوست نداشت ، مي خواست جهت دار قل بخوره ، مي خواست با قل خوردنش به جايي برسه نه اينکه صبح تا شب الکي دور خودش بگرده ، مي خواست يه جا ريشه بدوونه ، نمي خواست مثل برگهاي پاييز با دست باد اين ور و اون ور بره ، مي خواست يه جا محکم بشه تا بتونه سبز شدنش رو آغاز کنه ، رشد کنه و شکوفه کنه و گل بده ، پسرک راستي راستي از تنهايي خسته شده بود .

تا اينکه يه روز چشمش به گل عجيبي افتاد ، گلي که مثل بقيه گلها با گلبرگهاي شل و افتاده نبود ، گلي که زيبايي و شادابي اش غيرقابل انکار بود ، و اين براي پسرک تحسين برانگيز بود ، خوب البته اولين باري که ديدش اين احساس رو نداشت ، اولش مثل بقيه گلها بود ، اما کم کم نظر پسرک رو جلب کرد ، پسرک اول چند دوري دورش چرخيد تا بهتر بشناسدش ، بعد آروم آروم شروع به نزديک شدن بهش کرد ، اما يه چيزايي توي پسرک بود که مانع اين نزديکي مي شد ، پسرک خيلي وقت بود که خودش رو توي يه حصار سخت و محکم زنداني کرده بود ، خوب وقتي راهزن زياد باشه و تو هم يه مسافر تنها ، مجبوري به هر قيمتي شده از خودت محافظت کني ، و پسرک توي زندان يخي اش ، خودش رو از دستبرد نامحرمان دور نگه مي داشت . اما اين حفاظ مانع نزديکي بود و پسرک اينو مي فهميد ، حالا بايد بين حفاظ قديمي و گل جديدش يکي رو انتخاب مي کرد ، کار آسوني نبود ، مثل حلزوني بود که اگه از لاکش در ميومد ديگه پناهگاهي نداشت ، خطر بزرگي بود ... ، اما پسرک گل رو انتخاب کرد ، و همين طور که به اون نزديک و نزديک تر مي شد حصار يخي اش شروع به آب شدن کرد ، نزديک و نزديک تر شد ، حالا فقط يه قدم مونده بود ، کافي بود گُله برگرده و دست پسرک رو بگيره و همه پايان ها از نو آغاز بشه ، اما گُله واقعا گل عجيبي بود ، وقتي پسرک رو در يه قدمي خودش ديد ازش خواست که همون جا وايسه و فاصله اش رو حفظ کنه ، خوب اونم دلائل خودش رو داشت ، اما ديگه خيلي دير شده بود ، چون حصار يخي ديگه به انتهاش رسيده بود و پسرک مي خواست هرچي زودتر به پناهگاه جديدش برسه ، ...

خانوم گُله !! باور کن پسرک نمي تونه به اين سادگي ها برگرده ، چون اولا عادت کرده به هر جا که مي خواد برسه ، ثانيا ديگه براي برگشتن خيلي دير شده ، حالا ديدنت براي پسرک لذت بخش شده ، حالا ديگه به خنده هات عادت کرده ، حالا ديگه مي خواد راهي رو که آغاز کرده با تو تموم کنه ، خانوم گُله ! فقط کافيه روت رو اينور کني و دست پسرک رو بگيري ، خانوم گُله ! به پسرک اعتماد کن و يه قدم هم تو بردار ، اينقدر سخت گير نباش ، باور کن پسرک نه قصد چيدنت رو داره ، نه قصد پرپر کردنت رو ، فقط يه سايه مي خواد که از دست آفتاب به اون پناه ببره ، فقط دو تا بال مي خواد تا پريدنش رو آغاز کنه ، پسرک تصميم داره تا اون بالا بالا ها بپره ، و به چيزايي برسه که خيلي ها بهش نرسيدن يا تو فکر رسيدن بهش نبودن ، فقط کافيه که توي اين پرواز بزرگ بهش کمک کني ، تازه تو هم مي توني خودت رو به دست اون بسپاري ، باور کن که تنهايي قل خوردن آدم رو مثل سنگ سخت مي کنه ، و ديگه به اين راحتي ها نمي شکنه ، دوست نداري کنار پسرکي باشي که نمي خواد بشکنه خانوم گُله ! ...

دختر خانوم ، حرف پسرک رو باور کن و يه قدم آخر رو تو بردار ، مطمئنم که پشيمون نميشي ، خيلي چيزايي که مي خواي از اول باشن ، يه قدم جلوترن ، اگه يه قدم با هم برداريم به اون چيزا هم مي رسيم ، مي توني امتحان کني ... حرف پسرک رو باور کن ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

قلعه ی شنی ما ...

دريا آروم ِآروم بود ، دست هم رو گرفتيم ، نشستيم لب آب ، خودمون رو ول کرديم روي شنهاي بي انتهاي ساحل ، پاهامون رو انداختيم توي آب ، رومون به آسمون بود ، آسمون پر از ابر بود ، واي که چقدر قشنگ بودن ، بهم گفتي " به اون ابره نگاه کن ، هموني که اون گوشه است " ، گفتم آره ، شبيه يه کيک خامه اي بزرگه ، تازه اون يکي منو ياد گوسفند مي اندازه ، شبيه يه بره است که داره بهم نگاه مي کنه ، دوتايي خنديديم ، ابرها خيلي قشنگ بودن ، مثل کيک خامه اي تو و گوسفند من ، ولي کم کم شروع کردن به تغير شکل دادن ، عوض شدند و عوض شدند ، و باد ابرها رو با خودش برد ، بلند شدي و نشستي ، دستم رو فشار دادي و گفتي " ابرها قشنگند ، خيلي قشنگ ، ولي زودگذرن ، ما به چيزي نياز داريم که بمونه ، چيزي که محکم باشه ، چيزي براي هميشه " ، بلند شدم ، حق با تو بود ،

ــ " بيا يه قلعه شني بسازيم "

ــ " يه قلعه شني که هيچ باد و باروني نتونه خرابش کنه "

به شنهاي ساحل چنگ زديم ، يه مشت من ، يه مشت تو ، شنها رو روي هم مي ريختيم و قلعه مون رو مي ساختيم ، بازم يه مشت من ، يه مشت تو ، ساختيم و ساختيم ، ديگه داشت غروب مي شد ، دستهام درد گرفته بودن ، انگشتهام کرخت شده بودن ، واي خداي من ، انگشتهاي ناز و قشنگت ورم کرده بودن !! دستت رو گرفتم و بوسيدم ، طاقت ديدن التهاب دستهات رو نداشتم ، بغلم کردي و گفتي " قلعه ي محکمي شده ، به زحمتش مي ارزيد " ، به قلعه نگاه کردم ، و به چشماي مشتاق تو ، و به موهاي بلندت که باد اون ها رو به اين ور و اون ور مي برد ، به هم تکيه داديم و محو تماشاي قلعه شديم ، قلعه اي که براي هميشه بود ، قلعه اي که ...

موج محکمي به صورتمون خورد ، هر کدوم به يک طرف پرت شديم ، دستم از دستت جدا شد ، خيس خيس شده بودم ، چشمام از شوري آب مي سوخت ، بلند شدم ، " تو نمي خواي بلند شي ؟ " ، روي زمين نشسته بودي ، خشکت زده بود ، گيج و مبهوت ...

 نگاهت رو دنبال کردم ، اثري از قلعه نبود ، پاهام سست شد ، روي شنها زانو زدم و به موجها خيره شدم ، موجهايي که به صورتم مي خوردن ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  | 

درخت سیب باغ من ...

مثل شکوفه ي سيب ، روي دوردست ترين شاخه ي کمياب ترين درخت باغ پيدات مي کنم ، ... در حالي که غرق تماشات هستم با آبپاش کوچيکم به ريشه هات آب ميدم ، با زحمت فراوون جلوي نور بي رحم خورشيد رو مي گيرم و تو سرماي سخت با دستام گرمت مي کنم ، حتي مواظبم که کرمهاي بي رحم ذره اي ناراحتت نکنن ، ...

کم کم گلبرگهات مي ريزه و شروع به رشد مي کني ، بزرگ و بزرگ ميشي ، يواش يواش سبزي جاي خودش رو به سرخي ميده ، لپات گل مي اندازن و قرمز ميشي ، ... هرچقدر که تو قرمزتر ميشي ، طاقت من براي رسيدنت کمتر ميشه ، ... تا اينکه يه روز به نهايت زيبايي مي رسي ، دستم رو دراز مي کنم تا لمست کنم ، ولي درست قبل از اينکه انگشتام لطافت پوستت رو به خاطر بسپارن ، مثل يه حباب مي ترکي و محو ميشي ، ...

آروم آروم از درخت فاصله مي گيرم ، سرم رو مي اندازم پايين و از باغ دور ميشم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ali reza no.h  |